۱۳۹۳ اسفند ۱۴, پنجشنبه

صدقه دادن
«مواظب باشید که وظایف دینی خود را برای جلب توجّه مردم در انظار دیگران انجام ندهید زیرا اگر چنین کنید، هیچ اجری نزد پدر آسمانی خود ندارید. 2«پس هرگاه صدقه می دهی آن را با ساز و کرنا اعلام نکن، چنانکه ریاکاران در کنیسه ها و خیابانها می کنند تا مورد ستایش مردم قرار بگیرند. یقین بدانید که آنان اجر خود را یافته اند!3و امّا تو، هرگاه صدقه می دهی، نگذار دست چپ تو از آنچه دست راستت می کند آگاه شود.4و امّا تو، هرگاه صدقه می دهی، نگذار دست چپ تو از آنچه دست راستت می کند آگاه شود
راه رفتن بر روی آب
22آنگاه عیسی شاگردان را وادار ساخت که سوار قایق شده قبل از او به طرف دیگر دریا بروند تا خودش مردم را مرخّص نماید.23پس از انجام این کار عیسی به بالای کوهی رفت تا به تنهایی دعا کند. وقتی شب شد او در آنجا تنها بود.24در این موقع قایق در وسط دریا به علّت باد مخالف، گرفتار امواج شده بود. 25بین ساعت سه و شش صبح عیسی درحالی که بر روی دریا قدم می زد نزد آنها آمد.26وقتی شاگردان عیسی را دیدند که برروی آب دریا راه می رود آن قدر ترسیدند که با وحشت فریاد زده گفتند:«این ی...
See More
Like ·  · 
وقتی عیسی در بیت عنیا در منزل شمعون جذامی بود،7زنی با شیشه ای از عطر گرانبها پیش او آمد و درحالی که عیسی سر سفره نشسته بود، آن زن عطر را روی سر او ریخت.8شاگردان از دیدن آن عصبانی شده گفتند:«این اصراف برای چیست؟9ما می توانستیم آن را به قیمت خوبی بفروشیم و پولش را به فقرا بدهیم!» 10عیسی این را فهمید و به آنان گفت:«چرا مزاحم این زن می شوید؟ او کار بسیار خوبی برای من کرده است.11فقرا همیشه با شما خواهند بود امّا من همیشه با شما نیستم.12او با ریختن این عطر بر بدن من، مرا برای تدفین آماده ساخته است.13بدانید که در هر جای عالم که این انجیل بشارت داده شود آنچه او کرده است به یاد بود او نقل خواهد شد.»
14آنگاه یهودای اسخریوطی که یکی از آن دوازده حواری بود پیش سران کاهنان رفت15و گفت:«اگر عیسی را به شما تسلیم کنم به من چه خواهید داد؟» آنان سی سکّه نقره را شمرده به او دادند.16از آن وقت یهودا به دنبال فرصت مناسبی بود تا عیسی را تسلیم نماید.
مَثَل برزگر
13
1در همان روز عیسی از خانه خارج شد و به کنار دریا رفت و آنجا نشست.2جمعیّت زیادی به دور او جمع شد به طوری که او مجبور گردید سوار قایقی شده در آن بنشیند درحالی که مردم در ساحل دریا ایستاده بودند.3عیسی مطالب بسیاری را با مَثَل به آنها گفت. او فرمود: «برزگری برای پاشیدن بذر به مزرعه رفت. 4وقتی مشغول پاشیدن بذر در مزرعه بود، بعضی از دانه ها در وسط راه افتادند و پرندگان آمده آنها را خوردند.5بعضی از دانه ها روی سنگلاخ افتادند و چون زمین عمقی نداشت زود سبز شدند.6امّا وق...
See More
1آنگاه عیسی به آنان فرمود:«امشب همه شما مرا ترک خواهید کرد، زیرا کتاب مقدّس می فرماید:'شبان را می زنم و گوسفندان گلّه پراکنده خواهند شد.'32امّا پس از آنکه دوباره زنده شوم قبل از شما به جلیل خواهم رفت.» 33پطرس جواب داد:«حتّی اگر همه تو را ترک نمایند، من هرگز چنین کاری نخواهم کرد.»34عیسی به او گفت:«یقین بدان که همین امشب پیش از آنکه خروس بخواند، تو سه بار خواهی گفت که مرا نمی شناسی.»35پطرس گفت:«حتّی اگر لازم شود با تو بمیرم. هرگز نخواهم گفت که تو را نمی شناسم.» بقیّه شاگردان نیز همین را گفتند.
Like ·  
عیسی و توما
یکی از دوازده شاگرد یعنی توما که به معنی دوقلو است، موقعی که عیسی آمد با آنها نبود.25پس وقتی که سایر شاگردان به او گفتند:«ما خداوند را دیده ایم.» او گفت:«من تا جای میخها را در دستش نبینم و تا انگشت خود را در جای میخها و دستم را در پهلویش نگذارم باور نخواهم کرد.» 26بعد از هشت روز، وقتی شاگردان بار دیگر با هم بودند و توما هم با آنان بود، با وجود اینکه درها بسته بود، عیسی به درون آمد و در میان آنان ایستاد و گفت:«سلام بر شما باد.»27و بعد به توما گفت:«انگشت خود را به اینجا بیاور، دستهای مرا ببین، دست خود را بر پهلوی من بگذار و دیگر بی ایمان نباش بلکه ایمان داشته باش.» 28توما گفت:«ای خداوند من و ای خدای من.» 29عیسی گفت:«آیا تو به خاطر اینکه مرا دیده ای ایمان آوردی؟ خوشا به حال کسانی که مرا ندیده اند و ایمان می آورند.»
شفای دو کور
29وقتی عیسی و شاگردانش شهر اریحا را ترک می کردند جمعیّت بزرگی به دنبال او رفت.30در کنار راه دو نفر کور نشسته بودند و چون شنیدند که عیسی از آنجا می گذرد فریاد زده گفتند:«ای آقا، ای پسر داوود، بر ما رحم کن.»31مردم آنان را سرزنش کرده و به آنها می گفتند که ساکت شوند. امّا آن دو نفر بیشتر فریاد کرده می گفتند:«ای آقا، ای پسر داوود، به ما رحم کن.» 32عیسی ایستاد و آن دو مرد را صدا کرده پرسید:«چه می خواهید برایتان انجام دهم؟»33آنها گفتند:«ای آقا، ما می خواهیم که چشمان ما باز شود.» 34عیسی متأثر شده چشمان آنان را لمس کرد و آنها فوراً بینایی خود را بازیافتند و به دنبال او رفتند.